پیوندشان مبارک


تو حیاط  خونمون نشسته بودم و به آسمون نگاه می کردم ؛ منتظر یه اتفاق بودم ، شاید یه خبر که بتونه حال و هوامو عوض کنه …

همین طور که به ابرها خیره شده بودم وداشتم حرکتشون رو نگاه می کردم یه دسته کلاغ مهاجر رو دیدم که شولولو کنان از سمت شرق به من نزدیک می شدن !

سریعا به سه نکته پی بردم :

1-  ای کلاغ ها متعلق به مملکت یزدن ( ده خودمون )

2-  خبر خوشی همراهشون دارن

3-  هرچی فکر کردم سومیشو نفهمیدم ، اصلا کی گفته با دیدن یه دسته کلاغ میشه به 3 نکته پی برد ؟!

دیگه زمان دراز کشیدن و وقت تلف کردن نبود ، باید از راز بزرگی پرده بر می داشتم ... سریع از جام بلند شدم و رو به آسمون با صدای بلند از کلاغ ها خواستم که یه نماینده از بینشون معرفی کنن تا بتونم باهاش مذاکره کنم . پاسخی از اونا نشنیدم ، دیگه فرصتی برای درنگ و تردید نداشتم بنابراین تصمیم گرفتم خودم یه نماینده از بینشون انتخاب کنم ...

پاره آجری از کنار حیاط برداشتمو به طرف یکیشون پرتاب کردم ، پاره آجر با اصابت به بال کلاغ موجب سقوط آن زبان بسته ی زبان نفهم شد . من که ظاهرا از اقدام وحشیانه خود احساس گناه می کردم  در کمتر از یک ثانیه بالای سر آن تازه سقوط کرده حاضر شدم و پس از انجام اقدامات اولیه به همراه آن عزیز مظلوم منتظر رسیدن نیروهای امدادی شدیم . از فرصت پیش آمده استفاده کردم و از کلاغ پرسیدم که چه خبر خوشی رو به همراه داره ، چند ثانیه ای رو با ذل زدن به چشمام گذروند و چیزی نگفت ، دوباره سوالمو تکرار کردم ، این بار در حالی که لبخند شیرینی روی نوکش نقش بسته بود به آرومی چیزی رو زمزمه کرد ، انگار دیگه نای حرف زدن نداشت ، خون زیادی ازش رفته بود ، گوشمو نزدیک تر بردم ... اون در حالی که نفس های آخرشو می کشید گفت :

آقای منتظر داره دوماد میشه!!!!! این رو گفت و برای همیشه چشمان قشنگشو به روی دنیا بست. حال عجیبی داشتم از یه طرف به خاطر دومادی آقای منتظر خوشحال بودم و از یه طرف به خاطر اون تازه از دست رفته ناراحت ... یکی از اونا با زندگی پیوند داده بود و یکیشون با مرگ ... چیزی برای گفتن نداشتم ، همین طور که جسد کلاغ آزاده در دستم بود رو به آسمون کردم و گفتم :     

پیوندشان مبارک !



 

 


همینجا از طرف همه دوستان به آقای منتظر تبریک میگم . امیدوارم خوشبخت بشن .

 

 

زیر تیغ

بعد از گذروندن روزهاي سخت و پرکار قبل از عيد همه انتظار يه نوروز آروم و رويايي رو داشتن تا اينکه خبر رسيد:  ابر و باد و مه و استاد و فلک در کارند -  تا ز ما حالي بگيرند و به جایی نرویم !

پس از رسیدن این خبر تعدادی از دانشجویان در حالی که کفن بر تن داشتند خود را درون اتاق هایشان حبس کرده و مشغول انجام تکالیف عیدشان شدند. تا کنون هیچ گزارشی مبنی بر حیات یا عدم حیات آن ها به دست ما نرسیده.

یکی از دانشجویا ن نتوانست این شرایط بحرانی را تحمل کند و در یک حرکت نمادین خود را از طبقه اول به پایین پرتاب کرد و در نهایت تعجب درگذشت ، کارشناسان علت مرگ وی را سقوط از طبقه اول درون چاه فاضلاب اعلام کردند.  پس از چند روز جستجو لباس های  تکه تکه شده این جوان ناکام را در میان  کود های باغچه خانه  رسولیان پیدا کردند. خانواده این جوان عزیز اعلام کردند از این که زندگی فرزندشان بیهوده نبوده خوشحال هستند ؛ آن ها معتقدند اگرچه جسم فرزندشان آن ها را ترک کرده ولی روح او درون گیاهان باغچه رسولیان تا ابد جاودانه خواهد بود.    این فاجعه درس عبرتی شد برای تمام  کسانی که مایل به انجام حرکات نمادین هستند .

گروه دیگری از دانشجویان که راه حل دیگری برایشان نمانده بود ، به سرقت تمارین دیگر دانشجویان پرداختند که با همکاری نیروی انتظامی تمامی آن ها دستگیر شده و مکان های نامعلومی برده شدند .

یکی از دانشجویان هم هنگامی که مشغول عکس برداری از سایت هسته ای نطنز بود ، توسط عوامل امنیتی دستگیرشد.  وقتی در دادگاه در مورد هدف او از این کار سوال شد او در پاسخ گفت که  یک دانشجوی صفری معماری است که مجذوب معماری زیبای سایت هسته ای شده و برای درس درک و بیان به تعدادی عکس متفاوت نیاز داشته.  پس از اظهارات این دانشجو قاضی پرونده او را خائن، جاسوس و وابسته به عوامل خارجی دانست.  طبق حکم دادگاه این عزیز در هفته آینده در میدان مرکزی شهر و در برابر دیدگان مردم همیشه در صحنه تیرباران خواهد شد تا درس عبرتی برای دیگر خائنین شود.

یکی از دانشجویان که پس از دیدن این حوادث ظاهرا متنبه شده بود ، بدون هیچ حاشیه ای مشغول انجام تمارین شد. وی هنگامی که با کامپیوتر مشغول کرکسیون با استاد بود پس از دریافت پیام هایی از گروه های شیطان پرستی به عضویت یکی از این گروه ها در آمد و از خانه متواری شد. به دلیل رعایت مسائل امنیتی و اخلاقی از گزارش وضعیت فعلی این عزیز معذوریم. در پی این حادثه مسئولین دانشکده هرگونه کرکسیون غیر حضوری را ممنوع و بر خلاف ارزش های دانشکده دانستند .   

من پس از بررسی حوادث اخیر،به این نتیجه رسیدم که بجای انجام تکالیف نوروزی بهتره توي اين روزهاي باروني و قشنگ زير نور خورشيد بشینم و از ديدن آسمون پرستاره لذت ببرم و در حالی که به مرور خاطرات طلايي روزهای خوش دانشکده مشغولم ؛ با غرور سرمو بالا بگيرم و فرياد بزنم :

من    یک   دودر   واقعی   هستم!